طاهاطاها، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

طاها نفس مامان و بابا

طاها و اولین محرم

پسرم امسال محرم ما با خاله الهه اینا همه با هم رفتیم خونهء مامان بزرگ‚ مامان.عاشورا و تاسوعا رو اونجا بودیم دایی مسعود اینا و دایی علیرضا اینا هم اونجا بو دن و چون تو تنها بچهء این جمع بودی همه خیلی دوستت داشتن   و بهت توجه میکردن مخصوصا که سقا هم شده بودی    بیشتر خودتو تو دل همه جا کردی ...
25 آذر 1389

روز علی اصغر

پسرم امسال اولین محرم زندگی تو بود. اولین جمعهء ماه محرم بنام حضرت علی اصغر‚ اون روز منو خاله مزده(خاله مامان)تو رو سقا کردیم و بردیم مصلا آخه پسرم مامان نذر داره تو رو تا هفت سالگی سقا بکنه. نمیدونی پسرم توی مصلا یه عالمه نوزاد شیر خوار مثل تو بود که همشون سقا شده بودن. عزیزم تو با لباس سقا پاکتر و معصوم تر از همیشه بودی.صورتت مثل فرشته ها  شده بود پسرم ...
21 آذر 1389

خونهء خاله الهه

   وای نمیدونی پسرم خاله الهه کلی برات خرید کرده  بود . منو تو و مامان جون رفتیم خونهء خاله تا وسایلتو بیاریم که تو چشمت اوفتاد      به عروسکای خاله   ما هم از این فرصت استفاده کردیم ازت کلی عکس گرفتیم.  نمیدونی چقدر خوشگل و با نمک شده بودی. الهی مامان قربونه چشمای مهربونت که  اینقدر تو عکسات قشنگ میافتی ...
1 آذر 1389

طاها مامان جونشو خیلی دوست داره

میدونی چیه پسرم از روزی که بدنیا اومدی همیشه یه احساس خاص به مامان جون داشتی. یه احساس دوست داشتن زیاد arrow, valentine, love, fly, hover, lovestruck" width="92" height="82" /> البته همهء این دوست داشتن زیاد تو به خاطر اینه  که مامان جونم یه جور دیگه تو رو دوست داره . عشق و محبتی که مامان جون به تو میده من تا حالا ندیدم که به کس دیگه ای داشته باشه  خلاصه پسرم رابطهء تو با مامان جون خیلی نزدیک و قشنگه ...
28 مهر 1389

طاها رفته خونهء مامان جون

یواش یواش داره هوا سرد میشه آخه اولین پاییز زندگی پسرم رسیده.طاها جون برای اولین بار کفش پوشیدی عزیزم.وای که چقدر خوشگل شدی مامان.  با اون کفشای قشنگت و اون دسمال سرت مثل فرشته ها شدی .حالا پسرم آمادست تا بره خونهء مامان جونش.  طاها جون تو از اول انگار خونهء مامان جونو میشناختی و اون جارو خیلی دوست داشتی چون میدونستی داری میری خونهء کسی که حاضره برای خوشحالی تو هر کاری بکنه.همیشه از سر کوچه میفهمیدی که داریم میریم خونهء مامان جون ...
19 مهر 1389

عکسای طاها

پسرم تا الان که تو چهار ماهت شده ماهنوز از تو عکسای جالبی نگرفته بودیم تا اینکه مامان جون  اومدو ما رو مجبور کردتا از پسرم چند تا عکس خوشگل بگیریم  بابا هم عکسای خیلی  قشنگی ازت گرفت آخه میدونی چیه عزیزم چون بابا تورو خیلی دوست داره همیشه عکسایی که ازت میگیره قشنگ میشه وای که چقدر بانمک شدی پسرم پسرم از بس شکمو بود همیشه دستاش تو دهنش بود   ...
19 مرداد 1389

خاله الهه بهترین خالهءدنیا

 پسرم میخوام برات از خاله الهه"مهربون ترین خاله دنیا "بگم و البته عمو محمد بهترین شوهر خالهء دنیا.از روزی که تو بدنیا اومدی پسرم خاله الهه عاشقانه تورو دوست داشت عزیزم و همیشه به من میگفت "من فکر میکنم طاها رو از تو هم بیشتر دوست دارم"و واقعا هم خاله تورو خیلی دوست داره پسرم.اما همیشه از این میترسه که تو وقتی بزرگ شدی یادت نیاد که اون تورو خیلی دوست داره  خاله الهه و عمو محمد همیشه برات چیزای خیلی قشنگی میخرن  من مطمئنم پسرم تو هم وقتی بزرگ شدی مثل الان خاله الهه رو خیلی دوست داری  طاها با خاله الهه رفته هایپراستار ...
20 تير 1389

طاهای خوابالو

پسرم اوایل بدنیا اومدنت خیلی کم میخوابیدی ولی وقتی هم که میخوابیدی البته بعضی وقتا اصلا با هیچ صدایی بیدار نمیشدی روزای اولی که بدنیا اومده بودی وقتی خاله اینا(خاله های مامان ودایی های مامان)اومده بودن تا تو رو ببینند تو از اول تا آخرش خواب بودی و خاله اینا هر کاری کردن هر چی سرو صدا کردن تو بیدار نشدی عزیزم دیگه کم کم داشتیم نگران میشدیم که بالاخره شما بیدار شدی    ای تنبل‚خواب آلو ...
25 خرداد 1389

طاها حمومو دوست داره

پسرم از روز اولی که بدنیا اومدی خودم حمومت کردم چون میترسیدم اگه کس دیگه ای حمومت کنه خدایی نکرده تو از دستش لیز بخوری.خدارو شکر عزیزم تو از همون اول حموم کردنو دوست داشتی وعاشق آب بازی بودی  امیدوارم عزیزم همیشه همینطوری جسم و روحت پاکو تمیز بمونه ...
13 خرداد 1389

پسرم 40 روزه شد

وای که چه قدر مامان خوابش میاد عزیزم.آخه میدونی چیه پسرم‚توی این ٤٠ روزی که از بدنیا اومدنت میگذره فکر کنم کمتر از روزی دو ساعت خوابیدم.اما یه وقت فکر نکنی تقصیر تو بوده ها  نمیدونم چرا تو اینقدر خوابت سبک‚یعنی حتماباید روی پا بخوابی یا اینکه توی بغل میخوابی ودر هر دو صورت من نمیتونم بخوابم برای همین تقریبا من اصلا تو این چند روز نخوابیدم ولی اصلا ناراحت نیستم چون خدای مهربون یه گل پسر مثل تو بهم داده که اگه هر چقدر هم بخاطرش بیدار بمونم بازم خسته نمیشم ...
12 ارديبهشت 1389